منصور توی خواب همان پیراهنی را به تن داشت که آخرین باری که دیدمش تنش بود... پیراهنی کرم رنگ با خطوط مورب قهوه ای... از من پرسید که برای درس روابط بین الملل کدام کتاب را بخوانم؟... من به خنده گفتم که تو مرده ای منصور... این چیزها به درد تو نمی خورد... مکثی کرد و گفت از مریم خبری نداری؟... دختر عموش را می گفت... گفتم نه... گفت این چه زندگی است که از نگرانی نزدیک ترین دوستت خبر نداری... بعد انگار که می خواست سرزنشم کند گفت... وقتی می آیی این جا تازه می فهمی که زندگی یعنی چه... گفتم زندگی یعنی چه؟ گفت نگرانی مدام و بیهوده برای تمام چیزهایی که یک زمانی داشته ای... بغض کردم... این روزها قلبم گاهی آن قدر درد می کند که به هر چیزی که نزدیکم باشد چنگ می زنم... باید می رفتم درمان را کامل کنم... اما بی شرف ها نمی گذارند... دو سه روز پیش رفتم قبرستان سید هادی... شنبه بود و کمتر کسی توی قبرستان بود... نشستم روی قبری که سنگ قبری نداشت... یک سطح سیمانی خالی و ترک خورده... و به خدا گفتم کی می خواهی امانتی را پس بگیری؟ گفتم من طاقت این همه درد ندارم... کوچکم... پیامبر نیستم... بی خیال من شو... نگذار زجر بکشم... بعد های های گریه کردم... انگار که بخواهم دلش برای من بسوزد... گربه ای آن دورتر با فاصله ای از من ایستاد... و به تپه های آن طرف قبرستان خیره شد... بعد انگار که یادش آمده باشد چیزی جا گذاش
برچسب:
نویسنده: پویا دادخواه
تاريخ: شنبه
14 بهمن
1396 ساعت: 21:55